آرزوی من
من اگر در خلوت تنهاییم از یاد تو یادی نکنم میشکنم....
روزهای بی تو بودن را به فردا میسپارم یادگاریهای کودکی ام را داخل صندوقچه ی مادرم زیر شیروانی گذاشته ام شاید روزی دلت برای من تنگ شود این روزها خیلی احساس دلتنگی میکنم اشک هایم بغض گلویم را سختتر میکند گهگداری هم احساس پوچی حواسم را پرت میکند حواسم ضربه میخورد، میشکند شاید همان وقتهایی است که خودم را غرق تو میدانم اما در حسرت دیدار تو نا امید شده ام و زندگی ام را به بازماندگان واگذار میکنم مرا به حرمت این وصیت ببخش ... زندگی همین است انتظار ، حسرت ، نا امیدی ، شکست و خداحافظی ... دعامیکنم که هیچگاه چشمهای زیبای تورا درانحصارقطره های اشک نبینم دعامی کنم که لبانت رافقط درغنچه های لبخندببینم دعامیکنم دستانت که وسعت آسمان وپاکی دریاوبوی بها راداردهمیشه ازحرارت عشق گرم باشد من برایت دعامیکنم که گل های وجودنازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرک های باغچه خانه ات دعامیکنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند من برای خورشیدآسمان زندگیت دعامیکنم که هیچگاه غروب نکند بااین که میدانم برای دل خسته هم مرهم نمی شوی بااین که میدانم مال من نخواهی شد . . . . با این که میدانم نمی ایی. . . اما بازهم توی دلم تنها بهو نه ای بازهم بغض گلو با یاد تو می شکند بازهم چشمان گریانم برای تو .تو که ازمن فقط ندانستن را میدانستی ای کاش زمان می ایستاد تا لحظه ای بی تو سرشدن را نشانم نمیداد ومن به اندازه ای هردقیقه رنج نبودت سالها پیرنمیشدم . . . ای کاش فقط در خیال می دیدمت که به خودم می فهماندم نیستی اما گله ای ندارم چون بازهم درخیالی . . . تورا فقط در خیال میتوان جست خیال. . .خیال. . .خیال چه کلمه ای تنهایی است می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو ازبر کنی... نازنینم! هر روز با اشاره های چشم تو پنهان میشوم و درزیر سایه ی چشمان تو طلوع میکنم. دلکم!تو خورشید زندگی منی و من هر چه دارم از توست و اگر عشقی هم درسینه دارم همه اززیبایی های توست. من آن ماه سنگی ام و آیینه ای که انعکاس زیبایی های توست... تو ببخش که این آیینه کمی کدر است... آتشی که دردلم به پا کردی انعکاس تلالو امواج پریشان توست و چشمانم مات ژرفای نگاه دو چشم سیاهت. از آن لحظه که نگاهم در دام نگاهت افتاد دیگر هجوم سیل خواب هم نتوانست پلکهای مستم رابه آغوش هم بسپارد تک ستاره ی آشیان دلم!آتش عشق تو جان ودلم را خاکستر کرد و من دم نزدم ازسختی راه عشق... با رفتنت آیینه ی دلم را رسوا نکن که عشق من وامدار نگاه توست. آتش عشقت را از جان ودلم دریغ نکن که من آنقدر در حرارت عشق تو خواهم سوخت تا عاقبت تو آن مجنونی باشی که خاکسترم را بوسه باران میکند... پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر دل آتشینم برای لحظه ای آرام گیرد ، تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوستم داشتی . من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه ی بی رحم دلهایی را که از هم جدا نشدنی است را به درد آورد ، دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کردم ، چه شب ها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روز ها با خاطراتت نفس کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من... مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم... باور ندارم امشب آسمان بی ستاره باشد،ماه خواب باشد و دلم گرفته باشد باور ندارم لحظه تنهایی را ، صدای ناله مرغ اسیر را ، سکوت لحظه های بی کسی را! باور ندارم در این لحظه بی تو باشم ، تو رفته باشی و من دلشکسته باشم! باور ندارم یک ثانیه بی تو بودن را ، باور ندارم یک لحظه دور از تو بودن را ! نه عزیزم باور ندارم که برایم در نامه ات نوشتی خدانگهدار ! اگر بخواهم باور کنم بی تو بودن را ، باور کن نمیخواهم این زندگی را! باور ندارم باغچه زندگی بدون گل باشد ، باران نباریده و آن گل پژمرده باشد! زندگی معنای بی تو بودن را اینگونه برایم معنا کرد که خیلی تلخ است تنهایی! من نیز زندگی را برای تو اینگونه معنا میکنم که بدون تو هرگز! باور ندارم طلوعی را ببینم که تو در آن نباشی ، باور ندارم غروبی بیاید و من بی تو باشم! از طلوع تا غروب این زندگی ، و از غروب تا طلوع آن میخواهم با تو باشم، کسی ما را نمی جوید دریغ از من، نمی کردی این روز ها سکوت من ، تنها به خاطر دست هایم بود... نگاهم شکسته در چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود می بینم. نمیدانم این چه نیروئی ست دلم نمی خواهد غمت را ببینم ... می خواهم شاد باشی ... این را من می خواهم ... تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا. من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم) و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ... بی تاب تر از آنم که خط به خط طرح حضورش را رسم کنم و دفعات عبورش را رقم بزنم دست هایم میلرزند !به فرمان دل مینویسم و دلم انگار راه میرود و هرجا که میرود مرا میکشاند! من تو را یافتم زمانی که محتاج تو بودم و تو خلاصه شدی در همه ی آنچه که میخواهم! به کوتاهی همین کلمه ! با من شدی و ازمن شدی! وقتی اومدی گفتم دیگه تنهاییم تموم شده با خودم گفتم دیگه یه کیو پیدا کردم که میتونم بهش اعتماد کنم و هر روز براش درد دل کنم و راز دلم و بهش بگم با خود گفتم دیگه حتما همه دلتنگیام ،غصه هام و... تموم میشه ولی حالا که رفتی، همه آرزو هام و دلخوشیام تموم شده . وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید! اجازه ورودت را به دلم دادم . همیشه دلم هوای خنده هاتو داشت . وقتی اومدی نیمرخم کامل شد،دیگر از آروار سایه ها نمیترسیدم . تاریکی را میشناسم زیرا در نبود تو وجب به وجب تاریکی رااندازه میگرم! تورو میخوام تموم زندیگم اینه دارم میرم ته دیوونگیم اینه نمیرسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من بنام خدایی که عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد عزیزم... دیشب تا صبح نخوابیدم و حالا خسته و درمانده با دلی تنگ اومدم تا باز بنویسم که وای از این فاصله ها. نیستی اما در تموم لحظاتم تنها تویی. نمی بینمت اما مدام جلوی چشمامی. صداتو نمی شنوم اما مدام باهام حرف می زنی. نمیدونم چجوری بگم که چقدر دلم می خواد همیشه کنارم باشی. اینقدر دلم برات تنگه که حرفامم گم می کنم. دوست دارم خیلی حرف بزنم اندازه ی تموم عمرم فقط از تو بگم. اما یه حسی هست در نگفتن و سکوت که به من اجازه ی این کار را نمیده. وقتی آخر همه ی حرفها یه نتیجه و معنی را میده چه نیازی به ردیف کردن کلمات و جملات. میگن دل به دل راه داره راست میگن؟ من همین الان که می خوام اون معنی همه ی حرفامو بزنم با یه حسی که الان درونم شعله ور هست می نویسم و خیلی دوست دارم حسی که به تو دست داده را بدونم عزیزم دوستت دارم.... ای کاش بودی و می دیدی که چشمانم چطور در انتظار توست اشکها در بدرقه راهت همچو آبی که بدرقه کننده مسافر است تو را بدرقه می کرد و در انتظار بازگشت توست ای کاش بودی و التماس دستانم را می دیدی که بسوی تو دراز شده و با فریادی بی صدا تو را به سوی خود می خواهد آری این منم که از دوری تو دیگر تاب و توان حرف زدن ندارم برگرد که دیگر در من جانی نمانده که نثار تو کنم ، برگرد ... برگرد ... ای دوچشمت شب چراغ خانه ام ای وجودت گرمی کاشانه ام رفتنت پاییز تلخ زندگی ماندنت مثل بهاران دلفروز می بری مرا با خود درباغ یاد نازنینا جان توسرسبز باد ای امید ای عشق ای ایات روزانه زندگی زندگی را باتومیخواهم هنوز شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.... تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم. پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم / نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا ، شاید خطا كردم و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ، ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...!! 
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
کسی ما را نمی پرسد
کسی تنهایی ما را نمی گرید
دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست ...
دلم در حسرت یک بی ریایِ مهربان مانده است!
کدامین یار ، ما را می برد ، تا انتهای باغ بارانی ...
کدامین آشنا ، آیا به جشن چلچراغ عشق ، دعوت می کند ما را. ..
واما با توام ، ای آنکه بی من ، مثل من ، تنهای تنهایی !
تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی ...
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت....
التیام دستهایت را ،
من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکی هایم ، برایت اشک خواهم ریخت
من امشب ، دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای نا آرام خواهم داد
همان دریا که می گفتی تو را در من تجلی می کند ای دوست. ..
همان دریا که بغض شکوه ها یم در گلوی موج خیزش ، زخم بر میداشت
و اما با توام
ای آنکه بی من ، مثل من ، تنهای تنهایی!
کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی...![]()
همین ها که می نویسند...
خط می زنند...
دست هایم را
روی صورتم می گذارم ...
بوی دستانت
نوازشم می کند
دانه های اشک
و حباب دلم
که پر از...
بغض ناگذیر تنهاییست
و دستهایم...
پر از اشک باران است
که انتظار مرا
در پیچ و تاب ناودان ها میکشد
و دنیا...
که بی کنار او خالیست
دلم برای کسی تنگ است...!!!![]()
که مرا به سوی تو می کشاند !
هروقت که تنهایی ها به سراغم می آید یاد توست که مرا از آن جدا می کند،
یاد توست که مرا شاد نگه می دارد با یاد توست که من زنده ام. یاد تو به من
امید می دهد،امید به زندگی.
مونس شب های بی قراری ام دوستت دارم..
![]()

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات

